چاپ        ارسال به دوست

نمک خوردن و نمکدون نشکستن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیرمردی که شغلش دامداری بود نقل می کرد:

« گرگی در اتاقکی در آغل گوسفندان ما زاییده بود و سه چهارتا توله داشت
اوایل کار به طور مخفیانه، مرتب به آنجا رفت و آمد می کرد و به بچه هایش می رسید.
چون آزاری به گوسفندان نمی رساند و بخاطر ترحم به این حیوان و بچه هایش، او را بیرون نکردیم،
ولی کاملا او را زیر نظر داشتیم.
این ماده گرگ به شکار می رفت و هر بار مرغی، خرگوشی، بره ای شکار می کرد و برای خوراک خود و بچه هایش می آورد.
اما با اینکه رفت و آمد او از آغل گوسفندان بود، هرگز متعرض گوسفندان ما نمی شد.
ما دقیقا آمار گوسفندان و بره ها را داشتیم و کاملا مواظب بودیم.
بچه هایش تقریبا بزرگ شده بودند.
یک بار در غیاب ماده گرگ که به شکار رفته بود، بچه های گرگ یکی از بره ها را کشتند!

ما صبرکردیم ببینیم چه اتفاقی خواهد افتاد!

وقتی ماده گرگ برگشت و این صحنه را دید، به بچه هایش معترض شد، آنها را گاز می گرفت و می زد
و بچه ها سر و صدا می کردند و جیغ می کشیدند و پس از آن نیز آنها را برداشت و از آغل ما رفت.

روز بعد، با کمال تعجب دیدیم گرگ، بره ای شکار کرده و آن را نکشته
و زنده آن را از دیوار آغل گوسفندان به داخل انداخت و رفت...! »


این یک گرگ است...

همان حیوان درنده ی وحشی...

اما می فهمد، هرگاه داخل حریم کسی شد و کسی به او پناه داد و احسان کرد،

به او خیانت نکند و اگر ضرری به او زد، جبران کند.


٢٣:٠٠ - شنبه ٢١ آذر ١٣٩٤    /    عدد : ٤٧١٧٤٠    /    تعداد نمایش : ١٩٩٧


امتیازدهی
کاربر مهمان
1394/09/29 13:40
0
0
خيييييييييييييييلي جالب بود داستانش... مرسي
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 





 

آمار بازدید
 بازدید امروز : 327
 کل بازدید : 1514027