چاپ        ارسال به دوست

گفتگو با منوچهر آذری

 

 

می‏گویند جوانی به دل است و نه سن. و او همان‏قدر جوان است به دل، که من به سن! اگر هر صبح با دوستانش در پارک لاله ورزش نکند، روزش آغاز نمی‏شود. خود را از مردم پنهان نمی‏کند و می‏توان در اتوبوس و یا صف نانوایی او را یافت. آن قدر صمیمی و بی‏ریا است که به نام کوچک صدایم می‏کند تا فاصله عبوس یک گفت‏گو از میان برود. او می‏تواند یک تنه یک تیم فوتبال باشد. همان‏قدر که می‏تواند کارمندی تکیده و کوچک باشد. نسلی با صدای او در راه شب به خواب رفتند. نسلی با صدای سوت‏ ها و قهقه های او حتی غرش خمپاره‏ ها را در میدان جنگ نشنیدند. نسلی با قصه خروس زری پیره ن‏پری و با صدای او شاملو را شناختند و حال، نسل پیش‏رو باید او و دیگرانی که در پایه‏ های شکل‏ گیری هنر مدرن نمایشی ایران سهم بزرگی دارند، بشناسند و بدانند که چه میراثی را تحویل گرفته ‏اند و چه باید بکنند؟ در این گفتگو با نام‎‏های بزرگی روبه‏ رو می‏شوید و شاید با خواندن نام هر کدامشان، خاطره‏ ای، افسوسی و یا آهی در ذهنن و بر لبانتان جاری شود. اما توصیه منوچهر آذری یا از یاد نبرید : معجزه خنده را .

* جمله ‏ای از شادروان منوچهر نوذری در خاطرم هست که راجع به ورود شما به عرصه هنر بود :

«منوچهر آذری به حق وارد این کار شده است».

روحش شاد. اما من هم مثل بقیه هنرمندان کهنه‏ کار از کودکی به هنر و خاصه هنر نمایش علاقه داشتم. در خانه‏ مان چادری به عنوان پرده نمایش وصل می‏کردیم و برای بقیه هم سن وسال‏های خودمان، نمایشنامه‏ هایی را که می‏نوشتیم، اجرا می‏کردیم. در دبستان هم با ضبط صوت و میکروفن آقای ناظم، قطعه‏ های نمایش کوچک ضبط می‏کردیم و در زنگ‏‎های تفریح برای بچه‏ها پخش می‏کردیم. زمانی که وارد دبیرستان ادیب شدم، به طوری جدی‏تری این کار را دنبال کردم و در جشنواره‏ه ای تئاتری مدارس، کار ارائه می‏کردم. اما ورودم به این عرصه با آقای حسن خیاط باشی (مستر بیلی شبکه صفر) بود. حدود سال‏های چهل و دو و چهل و یک بود. در آن زمان تلویزیون فقط دو کانال داشت: شبکه یک و دو. ما نیز شبکه صفر را راه ‏اندازی کردیم و در این برنامه کارهای طنز می‏ساختیم. مثل اجرای اخبار کمدی، نمایش‏های کوتاه و …. دفترمان هم در بلوار کشاورز فعلی بود.

* گویا در زمینه نمایش، تحصیلاتی هم دارید؟
در سال چهل و پنج از هنرکده هنرهای دراماتیک فارغ‏ التحصیل شدم. فن بیان و بازیگری را نزد مهدی فروغ و کارگردانی را نزد پرویز تأییدی آموختم.

* ورودتان به رادیو در چه سالی و به چه شکل بود؟
حدود سال پنجاه و چهار با حسن خیاط باشی به رادیو رفتم. برنامه‏‎ای اجرا می‏کردیم یک هفته در ماه بود و باقی هفته‏ ها در اختیار سه گروه دیگر بود که هر کدام یک جمعه برنامه داشتند و زیر نظر شاهرخ نادری و غیاثیان بودند. ما هم برنامه‏ مان را به این خاطر که سرپرست گروهمان خیاط باشی بود، دوخت و دوز نام‏گذاری کردیم. مطالب طنز و فکاهی و نمایش‏های کمدی و آواز جزء لاینفک برنامه‏ هایمان بود. سپس با حمید قنبری که با شاهرخ نادری همکاری می‏کرد، آشنا شدم.

* حمید قنبری، پدر شهباز قنبری ترانه‏ سرای معاصر؟

بله، درود بر شما . ایشان کارگردان یکی از همین برنامه‏ هایی بود که یک جمعه در ماه نوبت اجرا و پخش کار ایشان و گروهشان بود. به من گفتند که تو جوان با استعدادی هستی و مرا به جمع گروه شما و رادیو دعوت کردند. در نهایت هم با نادری و قنبری کار می‏کردم و هم با خیاط باشی.

* در این گروه چه کسانی فعالیت داشتند؟
افراد به نام و بزرگی بودند. مثل مرتضی احمدی، شادروان منوچهر نوذری، غلامحسین بهمن یار، خان معین، خانم دیه یم، احمد قدکچیان، محمدعلی سخی و چندین هنرمند خوب دیگر.

* برنامه شما و رادیو چند سال اجرا می شد؟
این برنامه تا سال پنجاه و هفت ادامه داشت. ضمن این که با حسن خیاط‏باشی برنامه دیگری هم داشتیم که رادیویی – تلفنی بود عصرهای جمعه از پنج تا هشت عصر نمایش ‏های کوتاه اجرا می‏کردیم.

* در رادیو دریا هم فعالیت داشتید؟
بله، در این رادیو نیز کار می‏کردم که تاسیس آن با شاهرخ نادری بود. برنامه دیگری هم داشتیم که نامش رادیو تعطیلی بود و از صبح پنجشنبه تا جمعه شب زنده و بدون قطع برنامه داشت. نویسنده‏ های خوبی داشتیم که یکسره متن می‏نوشتند و ما نیز آن را اجرا می‏کردیم و شاهرخ نادری هم در اتاق فرمان همه ما را سرپرستی می‏کرد. کار سخت، اما شیرین و جذاب بود.

* از برنامه راه شب بگویید. داستان‏ها و نمایشنامه‏ هایی نیز می‏‎خواندید…
یادش به خیر، برنامه بسیار قوی و پرمخاطبی بود. پی در پی و هر شب بود و در آن داستان‏هایی نظیر خوشه‏ های خشم (جان اشتاین بک)، آثاری محمود دلت‏آادی، عزیز نسین و نمایش‏نامه‏ های معتبر را می‏خواندیم. این آثار توسط مرحوم رامین فرزاد و صدرالدین شجره و سبکتکین سالور تنظیم می‏شد و گوینده‏های توانایی مثل خانم‏ها توران مهرزاد و شمسی‏ فضل اللهی و ژاله علو، به همراه اکبر مشکین و نصرالله محتشم و خود رامین فرزاد در آن حضور داشتند. این برنامه از رادیو دو پخش می‏شد و مردم به ما می‏گفتند که شب‏ها با این داستان‏ها است که می‏خوابند.

* از آشنایی و همکاری زوج منوچهر آذری و فرهنگ مهرپرور بگویید.
خدا رحمتش کند. ما از جوانی با هم دوست و رفیق و همکار شدیم. از همان سال‏هایی که در مدرسه به کار تئاتر می‏پرداختیم. یادم می‏آید که یک روز از سال، گروه‏های دبیرستانی در تالار فرهنگ که یکی از بهترین سالن‏های تئاتری بود، جشنواره تئاتر برگزار می‏کردند. من نیز از مدرسه خودمان در این جشنواره شرکت کرده بودم. با کمک دوستان، تئاتری به نام یعقوب لیث صفاری را آماده کرده بودیم که این نقش را من بازی می‏کردم. فرهنگ خدابیامرز هم از مدرسه خودشان با یک پانتومیم به این جشنواره آمده بود. کار بسیار خوبی بود. خلاصه هر دو پس از اجرا به سراغ هم آمدیم و در زیر سن تالار فرهنگ، دوستی و همکاری ما شکل گرفت. پس از آن من با حسن خیاط‏باشی آشنا شدم، فرهنگ را نیز به ایشان معرفی کردم و او هم به گروه ما آمد.

* ورود فرهنگ مهرپرور به رادیو هم از طریق شما و یا خیاط ‏باشی بود؟
خیر، ایشان امتحان ورود به رادیو داد و با نمره خوبی هم قبول شد و در رادیو هم همکاری ما با هم ادامه داشت.

* از چه زمانی به استخدام رادیو درآمدید؟
بعد از انقلاب همه برنامه ها به هم خورد و مدتی ما برنامه‏ ای اجرا نمی‏کردیم. تا این که مسئولین تصمیم گرفتند که گوینده‏ ها و هنرپیشه‏ ها را استخدام کنند. زیرا ما قبل از انقلاب به طور قراردادی با رادیو همکاری می‏کردیم. درجه‏ بندی داشتیم و براساس این درجه میزان درآمدمان مشخص شد. و این درجه‏ بندی هم براساس تحصیلات و با تجربه کاری‏مان بود. خلاصه، چهارده نفر بعد از انقلاب به استخدام رادیو درآمدند که بنده هم یکی از آنان بودم.

* و این چهارده نفر چه کسانی بودند؟ خاطرتان هست؟
خانم ثریا قاسمی، خانم توران مهرزاد، بهزاد فراهانی، بیوک میرزایی، صدرالدین شجره، رضا عبدی، منصور والامقام، فرهنگ مهرپرور وچندین نفر دیگر. در واقع اولین گروهی که به استخدام صدا و سیما درآمدند، رادیویی‏ ها بودند. حتی الان هم صدا و سیما، هنرپیشه و گوینده استخدام نمی‏کند و همه (غیر از کادر اداری) به صورت قراردادی برنامه می‏سازند و کار می‏کنند و فقط درس خوانده‏ های خود صدا و سیما هستند که شغل اداری و رسمی دارند و استخدام شده‏اند.

* برنامه محبوب صبح جمعه با شما هم با حضور این افراد شکل گرفت؟
از آن تعداد، من و فرهنگ و رضا عبدی و بیوک میرزایی توسط تهیه ‏کنندگان این برنامه، یعنی سعید توکل و احمد شیشه‏ گران دعوت شدیم. منوچهر نوذری هم که خودش استادکار بود و خانم پریچهر بهربان که مجری ما بود. اما با توجه به شناختی که مرحوم نوذری از دوبلورها داشت، افرادی نظیر حسین عرفانی، شهلا ناظریان، منوچهر والی زاده، اکبر منامی و اصغر تفضلی به جمع ما پیوستند.

* به نظر شما رمز موفقیت این برنامه چه بود؟

در آن سال‏های ابتدایی انقلاب که جنگ امان مردم را بریده بود و آنها خسته و دل‏مرده بودند، این برنامه برایشان شادی و نشاط تولید می‏کرد. یادم هست که هر جمعه صبح صدای برنامه ما از رادیوی تمام خانه‏ ها به گوش می‏رسید. حتی در جبهه ‏ها …. جالب است بدانید که روزی یک رزمنده برای ما نامه نوشت و گفت : که صبح جمعه جان مرا نجات داد! گویا او مشغول دیده‏ بانی بوده است که برنامه ما آغاز می‏شود و دوستانش او را به درون سنگر صدا می زنند و پس از خروج او از برجک، خمپاره‏ای به آن اصابت می‏کند. این برنامه بسیار محبوب شد و شنوندگان ما از تمام ایران برایمان نامه‏ های تشکرآمیز می‏نوشتند و حتی نیمی از لطیفه‏ هایی که در برنامه اجرا می‏کردیم آنها برایمان می‏فرستادند. حتی زمان ضبط برنامه هم مردم به استودیو می‏ آمدند. ما سه روز در هفته این برنامه را ضبط می‏کردیم که دو روز خانم‏ها و یک روز آقایان می‏ آمدند و همین محبت و همراهی مردم بود که مرا به کار دلگرم می ‏ساخت و ما از نفس آنها، انرژی می‏گرفتیم.

* علت تعطیلی این برنامه چه بود؟
ببینید ما بیست سال تمام این برنامه را با کمترین دستمزد پیش بردیم، فقط به عشق مردم. حدود پنجاه نفر عوامل این گروه بودند و وقت زیادی را صرف این کار می‏کردند. غیر از ما که استخدام بودیم، بقیه قراردادی کار می‏کردند و مگر چقدر درآمد داشتند؟ مسئولین کم لطفی و بی‏توجهی کردند و گروه از هم پاشید. ما که از جان مایه می‏گذاشتیم و مردم که همراهی می‏کردند. من همیشه روی سخنم با مسئولین است. ما از مردم چه توقعی می‏توانیم داشته باشیم. آنها که ما را دوست داشتند و دارند، اما انتظار نداریم که مثلا اجاره خانه ما را بدهند! بهترین دستمزد ما همین لبخند و شادی مردم بود و هست. اما آیا باید پس از این همه تلاش و زحمت کنار گذاشته شویم؟ مگر جز خدمت کار دیگری کردیم؟ ما الان هفت کانال تلویزیونی در چندین شبکه رادیویی و ماهواره‏ای داریم.

آیا باید برنامه طنز ما فقط محدود به یک کانال و یک زمان مشخص باشد؟ آیا مردم باید و فقط روز جمعه بخندند؟ در حالی که در هر کدام از این کانال‏ها می‏توان در ساعت‏های مختلف برنامه ‏های طنز و سرگرمی ساخت و پخش کرد. چرا جامعه هنری ما نباید یک کانون داشته باشد تا من هنرمند عضو آن باشم و از من حمایت شود؟ نه فقط حمایت مالی، من باید با هنر روز آشنا شوم. فیلم ببینم، نمایشگاه بروم، بیمه باشم، امکانات ورزشی داشته باشم تا یک بازیگر خوب باشم. روح و روان و جسم سالم داشته باشم تا بتوانم خلاق باشم و تمام ذهنم مثلا درگیر هزینه تحصیل فرزندم نباشد. پیشنهاد من این است که گفتم: تاسیس یک کلوب، یک کانون که همه فرهنگ‏سازان جامعه را مورد حمایت قرار دهد. از روزنامه‏ نگار و هنرمند و برنامه‏ ساز و …در این صورت است که هنر هنرمند خریدار پیدا می‏کند. در این صورت است که من هنرمند پیشرفت می‏کنم و تشویق می‏شوم.

* شما در کار دوبله هم فعالیت داشته ‏اید. از چه زمانی و با چه کاری دوبله را آغاز کردید؟
بعد از انقلاب بود. در فیلمی به نام «آخرین لحظه» با صادق عاطفی و فرهنگ بازی می‏کردیم. در آن زمان چون صدابرداری سرصحنه نبود، فیلم دوبله می‏شدند. مدیر دوبلاژ این فیلم مرحوم عزت‏ الله مقبلی بود که چون ما را می‏شناخت پیشنهاد داد که من و فرهنگ به جای خودمان صحبت کنیم و عقیده‏اش این بود که مردم صدای ما را از رادیو شنیده‏اند و آشنا هستند و نمی‏توان از دوبلور دیگری استفاده کرد. بعد از آن ما در امتحان دوبلاژ شرکت کردیم و از آن زمان به عضویت کانون گویندگان فیلم درآمدیم و شش ماه دوره دیدیم. این اواخر هم همکاری‏ هایی با شوکت حجت برای دوبله چند پویانما داشته ‏ام.

* چرا در سریال هزار دستان به جای خودتان صحبت نکردید؟
این موضوع به خواست آقای حاتمی بود. البته آقای تفضلی بسیار خوب این نقش را صحبت کرد و من بسیار راضی بودم.

* چندی پیش سالگرد درگذشت خالق هزار دستان و شهرک سینمایی بود. از این کار و مرحوم علی حاتمی بگویید. چگونه به این کار دعوت شدید؟
خدا رحمتش کند. او هم مانند نوذری، از آن هنرمندانی بود که تاریخ دیگر به خود نمی‏بیند. ایشان مرا دعوت به کار کردند و به زبان خودمانی کفتند که : «آذری، جلوی گراند هتل خلوت است، می‏خواهم آنجا را زنده کنی. آیا نقش این دربان را که کوتاه است بازی می‏کنی؟» من گفتم: این افتخار من است که با شما همکاری کنم. رل کوچک و بزرگ ندارد و از آرزوهای من است که در کار شما بازی کنم. خلاصه، نقش را بازی کردم و ایشان بعد از اولین برداشت، خیلی مرا تحسین کردند و گفتند که: «چطور توانستی آن لحظه، این کار را بکنی؟» خلاصه، کاری که قرار بود من دو یا سه قسمت بازی کنم تبدیل شده به بیست وشش قسمت! حتی دستور دادند که برای من دو دست لباس بدوزند، چون می‏گفتند که تحرک آذری زیاد است و ممکن است که لباس پاره شود.

* شما کارتان را با تلویزیون آغاز کردید و بعد به رادیو پیوستید. تمایل خودتان چه بود؟ دا یا تصویر؟
تمایل من بازیگری بوده و هست. اما تصویر را بیشتر دوست دارم. هر چند که پشت میکروفن هم با دست‏ها و صورت و به طور کل بدنم بازی می‏کنم. دوست دارم که تماشاگر و یا شنونده را چنان در کنترل داشته باشم که لحظه‏ای از تاثیر من غافل نشود. یادم می‏آید که احمد قدکچیان به من می‏گفت: در رادیو باش، اما تلویزیون و تئاتر و سینما را نیز فراموش نکن و من دقیقاً همین کار را کردم.

* حال که بحث تصویر و سینما پیش آمد، قدری در این مورد صحبت کنید.
من پیش از انقلاب در هیچ فیلم سینمایی بازی نکردم. اما بعد از آن، در حدود سیزده یا چهارده فیلم کار کردم که چهارتای آنها با مسعود جعفری جوزانی بود.

* بارزترین این چهار فیلم، چه نام داشت؟
در «مسیر تندباد» که در سال اکرانش، به معنای مطلق، فیلم خوب سال شناخته شد. سایه خیال نیز خوب بود که با مرحوم حسین پناهی، همبازی بودم. همچنین در فیلم‏هایی نظیر دزد عروسک‏ها (محمدرضا هنرمند)،عبور از غبار (پوران درخشنده)، شاخه های بید (امرالله احمدجو) که با هادی اسلامی همبازی بودم و آخرین فیلمی هم که بازی کردم، فیلم مجردها بود.

* امسال نیز کاری در سینما دارید؟
بله، فیلم زن بدلی که در آن با ماهایا پطروسیان و رضا شفیعی جم، همبازی هستم.

* پس از رادیو و تلویزیون و سینما، نوبت بررسی پرونده تئاتری‏تان است.
پیش از ورود به گروه هنر ملی، چندین کار تئاتر در کاخ جوانان (میدان راه آهن) داشتم. از مهمترین آنها می‏توانم به نمایش «سیزیف و مرگ»، اشاره کنم. ضمن این که در لاله ‏زار هم چندین کار داشتم.

* از پیوستن به گروه هنر ملی بگویید.
این گروه آگهی داده بود که از طریق آزمون هنرپیشه استخدام می‏کند. کسانی هم که این آزمون را به عمل می‏ آوردند، بهرام بیضایی، محمود دولت‏ آبادی، نصرت کریمی و خود عباس جوانمرد بودند. آزمون شامل چند مرحله می‏شد. اجرای قسمتی از یک نمایشنامه (مثلا از شکسپیر)، یک پانتومیم، لطیفه ‏گویی و بیان خوب بود. من نفر سوم شدم. البته پس از دو خانم و در واقع نفر اول آقایان شدم.

* خاطرتان هست چه کسانی بودند؟

نه چون آنها رفتند و در هنر ماندگار نشدند. اما نفرات بعد از من آقایان فراهانی و حسین محجوب و نیز عزیزالله هنرآموز بودند. ما پس از آزمون و پذیرفته شدن، یک دوره سه ماهه را زیر نظر همین استادان آموزش دیدیم. این آموزش‏ها شامل فن بیان،گریم، پانتومیم و حتی ورزش بود و محل برگزاری این کلاس‏ها هم در وزارت فرهنگ و هنر (ارشاد فعلی – میدان بهارستان) بود.

* اولین کار تئاتری که با این گروه انجام دادید چه بود؟
یک تئاتر موزیکال بود که خیاط باشی اجرا کردند. در واقع یک اپرت بود. این کار برای تلویزیون هم ضبط شد و در سالن بیست و پنج شهریور (سنگلج) هم آن را اجرا کردیم.

* چرا در این گروه ماندگار نشدید؟

حقیقت این که به ما گفته بودند پس از آموزش استخدام می‏شویم. اما این اتفاق نیفتاد. ضمن این که دستمزد خیلی کمی هم داشت.

* بعد از انقلاب خیلی کمتر به تئاتر پرداختید.
به علت این که در رادیو استخدام شده بودم و تمام وقتم در آن جا گرفته می‏شد. اما چندکار هم داشتم. مثلا دو کار در تئاتر گلریز به کارگردانی حسین عرفانی داشتم (داروی جوانی و ازدواج غیابی).

* شما در زمینه کار کودک هم فعالیت داشته‏ اید. به نظر خودتان بهترین این کارها چه بوده است؟
از کارهای تلویزیونی می‏توانم به صد سال به این سال‏ها (با فرهنگ مهرپرور، عباس محبی و حسین محب اهری) اشاره کنم و نیز به پروفسور پ.پ.پ (پروفسور پژوهنده پژوهشگر پیروز) که باز هم با فرهنگ کار می‏کردیم. از کارهای سینمایی هم، دزد عروسک‏ها ، کار بسیار خوبی بود.

* مهمترین فعالیت شما در این زمینه نوارهای قصه کودکان بود.
شرکتی که تهیه ‏کننده این نوارها بود، سلام بچه ها نام داشت و زیر نظر حمید عاملی بود. در اوایل انقلاب که تلویزیون برنامه چندانی برای کودکان نداشت، این نوارها بین خانواده‏ ها بسیار محبوب شد و حتی دوستانی که در خارج از کشور هستند، هنوز از این نوارها یاد می‏کنند. جالب این که چندی پیش که به سروش (واحد خیابان انقلاب) مراجعه کرده بودم، مسئول آنجا می گفت که نوار خروس زری پیرهن پری (شعر احمد شاملو) هنوز خریدار دارد و مردم سفارش می‏دهند. ما برای این کار خیلی زحمت کشیدیم، به خصوص من و مرتضی احمدی. اما الان دیگر کسی به دنبال این کارها نیست و کودکان با ماهواره و رایانه بزرگ می‏شوند.

* شما در تیپیک گویی تبحر خاصی دارید. در ساختن این تیپ‏ ها چه نکاتی را مورد توجه قرار می دهید.
من این تیپ‏ها را از بین مردم انتخاب می‏کنم، مثل کارمند کوچولو. درواقع از آنها الهام می‏گیرم. زندگی واقعی و شخصیت‏ها را از دل جامعه پیدا می‏کنم. به رفتار آدم‏ها خیلی دقت می‏کنم و برای هر چهره و قیافه‏ ای در ذهن خودم صداسازی می‏کنم. یا برعکس برای یک صدا، یک تیپ می‏سازم.

* و نقش بداهه در کارتان چقدر است؟
بسیار زیاد. اصلاً من بازیگر بداهه هستم و بدون بداهه کارم پیش نمی رود. خدا را شکر این استعداد درون من وجود دارد و من هم همیشه از آن خوب بهره برده‏ام.

* پس با این حساب، می‏توانیم شما را یک کمدین بنامیم؟

بله، صددرصد. من بازیگر کمدی‏ام، پس کمدین هستم.

* آخر خیلی‏ ها نسبت به این واژه، حساسیت دارند و یا به دلیل ناآگاهی یا هر علت دیگر، آن را به تعابیر دیگر برای خود معنا می‏کنند.
کاملاً اشتباه می‏کنند. مگر چارلی چاپلین و لورل هاردی و جری لوئیس و بقیه بزرگان کمدین نبودند؟ این بزرگترین هنر یک هنرمند است که بتواند مردم را شاد و سرگرم کند.

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

* و حرف آخر … ؟
از قول من برای مردم بنویسید که ما مخلص تک تک آنها هستیم.

اما من منوچهر آذری اعتقاد دارم: اگر کسی در هیچ کار و حرفه‏ای موفق نشد، بداند که در هنر نیز موفق نخواهد بود. اصلاً اگر کسی می خواهد وارد این کار شود، باید خون او را آزمایش کنند (هر دو می‏خندیم)… جدی می گویم، باید دید چند گلبول تئاتر دارد و چند تا سینما؟ این طوری نباشد که هر کسی وارد شود وبعد …. روندگان طریقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کسی که هنر عاریست.



١٦:١٥ - چهارشنبه ٣٠ مهر ١٣٩٣    /    عدد : ٣٩٧٢٨٩    /    تعداد نمایش : ٢٨٥٨


امتیازدهی
برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 





 

آمار بازدید
 بازدید امروز : 272
 کل بازدید : 1513972